تبليغاتX
زمزمه هاي جاودانه
شعر

الهي و ربي من لي غيرك
پروردگارا دوري دلدار قرار از دلهايمان ربوده تا كي بايد صبحهاي جمعه ناله ی العجل سر دهيم و غروبها با چشمان اشك آلود منتظر جمعه ي ديگر بنشينيم ؟
خداوندا ديروز نيز با دعاي ندبه با مهديت همنوا شديم .امروز جاي جاي زمين را گشتيم به دنبال نشاني از او اما دريغ
……
مهدي جان بيا كه ديگر عاشقانت تاب از كف داده اند بگو با چه زباني بخوانيمت تا حجاب برگيري و پاي بر ديدگانمان بگذاري؟
تو را به جان مادرت اين هفته ديگر نا اميدمان مكن آقا جان!

السلام عليك يا اباصالح المهدي
سلام آقا جونم
دلم گرفته...دلم بد جوري گرفته ....مهدي جان مي دونم من بدم ..من حقيرم ...من ....ولي آخه مگه من دل ندارم
آقاجونم خيلي دلم برات تنگ شده ....واسه موقعي كه شنيدن اسمت قلبمو به تپش وا ميداشت .....
مي دونم با بديهام اين فاصله رو درست كردم ...ولي حالا از خودت مي خوام بهم كمك كني تا بهت نزديك بشم ...تا فاصله ها رو از بين ببرم و به قلبم ياد بدم كه هميشه به عشق تو بتپه.......
آقاجونم من شرمنده م به خاطر همه بديهام و اميدوارم به خوبيها و مهربوني تو
اميدمو نا اميد نكن
يا حق...

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:41  توسط سميه دريادل  | 

الحمد الله رب العالمين
خدا يا تر ا شكر مي گذارم به خاطر وجود نازنين خودت كه هر وقت مشگل دارم يه جا هست صداي مرا را بشنود و وقتي اميدم از همه جا قطع ميشه تو هستي كه به من اميد ميدي.
خدايا دلم را به نور خودت روشن كن و عبادت خاص بندگان مقربت را عطايم كن.
خدايا لذتي در عبادت نصيبم كن كه آنرا با هيچ لذتي عوض نكنم
و خدايا قربي عطايم كن كه وجود نازنينت را همواره احساس كنم و خدايا قدرت ترك گناهي نصيبم كن كه در دنياي حال و باقي شرمنده ات نباشم
امين يا رب العالمين

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:37  توسط سميه دريادل  | 

يا لطيف
دعاي امام سجاد(ع) به هنگامي كه براي وي مهمي دست مي داد، يا رنجي فرود مي آمد، و به وقت اندوه (يا لطيف ارحم عبدك الضعيف) مي گفت يعني: الهي! اي كسي كه گره گشاي همه مشكلات لاينحلي. اي كسي كه با ياد تو تحمل سختيها و نا گواريهاي زندگي آسون ميشه. خدايا! تو همون كسي هستي كه هر كسي با هر دين و عقيده اي وقتي ديد ديگه كاري از دست خودش و بشر مثل خودش بر نمياد به يه نيروي ديگه اي متوسل ميشه و اون نيرو تويي. تو هموني هستي كه به همه نعمت رحمانيت خودت رو عطا كردي، چه خوب، چه بد. پروردگارم! روزگار با قدرت تو در حال چرخشه و هر چيزي، جاندار و بي جان با قدرت تو حركت مي كنه. همه چيز به فرمان توست. خديا! با اينكه بنده بدي ام و وقت خوشي به سراغت نميام، وقت ناخوشي و گرفتاري ياد تو ميفتم. بازم تو خلوت خودم وقتي كه از همه جا نااميد شدم فقط يكي رو صدا مي زنم: خدا! تو تنهاييام فقط خدا خدا مي كنم. هر چند اون موقع بازم طلبكارتم و مي گم: خدا! اگر در خونت نيام مي گي چرا نيومدي؟! حالا هم كه اومدم چرا جوابم رو نمي دي؟! خوب مي دونم كه عاشق ناله ها و ضجه هاي مني خوب مي دوني كه وقتي بهم دادي ميرم و ديگه بر نمي گردم تا مشكل بعدي اما بازم مي دي و راهيم مي كني، دم در برام آيينه قرآن درست مي كني، آب پشت سرم مي ريزي. لحظه آخر كه توي آب رو نگاه مي كنم و لاي قرآن رو باز مي كنم صدام مي زني و بهم مي گي: بنده من هر چند كه مي دونم حالا كه داري مي ري ديگه پيشم نمياي، اما بازم معرفتي كن و گهگاهي سراغم بيا. اگر چه دوستم نداري اما خيلي دوستت دارم اگر چه وقتي مشكل داري سراغم مياي اما من مدام مواظبم كه خاري به پات نره اگه هم سر راهت سختي ميذارم چون ديگه خيلي دلتنگت ميشم. مي گم: خدا! قول ميدم زود به زود بيام. به صورتم لبخندي مي زني و پيشونيمو مي بوسي در گوشم مي گي: واقعا؟ خدايا هيچ مشكلي حل نميشه الا اينكه تو بخواي. خداي من! حالا هم بلايي بر من وارد شده كه سختي و ثقل اون منو در هم شكسته و گرفتاريهايي بر من حمله ور شده كه تحملش براي من دشواره. خودم خوب مي دونم كه همه اينها نشونه قدرت توست تا اينكه بهم بفهموني نه به خوشي اين دنيا اعتمادي هست نه به ناخوشيش. خدايا! چيزي رو كه تو بياري الا خودت كسي توانايي اين رو نداره كه پس ببره، چيزي رو كه تو دشوار مي كني الا تو كسي نمي تونه آسونش كنه، كسي رو كه تو ذليل كني الا تو كسي نمي تونه عزيزش كنه. پس خدايا! بحق محمد و ال محمد در آسايش را برويم باز كن. و به قدرتت صولت سلطان غم را در ميدان حيات من بشكن. و مرا در موردي كه از آن شكوه دارم به عنايت و احسانت كامياب كن. و به درخواست من شيريني اجابت را بچشان. و از سوي خودت رحمت و گشايشي دلخواه نصيبم فرما، و برايم نجات و خلاصي سريع از گرفتاريها مقرر كن. و مرا به خاطر چيرگي غم از رعايت واجبات و به كار بستن مستحبات خود باز مدار. چرا كه من به سبب آنچه به سرم آمده بي تاب و توان شده و قلبم از تحمل آنچه در زندگي ام رخ نموده لبريز از اندوه گشته و تو به رفع گرفتاري ام و رفع آنچه در آن افتاده ام توانايي پس قدرتت را درباره من به كار بر. گرچه! از جانب تو مستحق نيستم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:35  توسط سميه دريادل  | 

چه بگويم كه ناگفته هايم را ميداني
چه بگويم كه ديگر زبانم را ياراي گفتن نيست
آنچه را در دل نهادم تو مي داني و درمان همه نا گفته هايم را
و آنچه را كه به هيچ كس جز تو نمي توانم بگويم
آنچه را كه از گفتن به ديگران وحشت دارم
و مي ترسم.........محبوبم چه دلتنگ و پريشان به سوي تو آمده ام و اگر باز هم بي جوابم بگذاري
باز برمي گردم به آغوش مهربانيت با عشق
جز دستانت مرا پناهي نيست محبوبا
مي دانم كه چشمانت هميشه نگران من است
با همه پريشانيم دوستت دارم
ادركني و لا تهلكني

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:26  توسط سميه دريادل  | 

روزگار غريبي است
هيچ چيز نه بر جاي
هيچ كس نه چونان كه بايد
حق و باطل چنان در هم آميخته
كه تميزشان نتوان
سياه ها سپيد شده اند سپيدها سياه
بايد چوب حراج خورده است
و نبايد را سر دست مي برند
همه به هست بودن نيست ها عادت كرده اند
واژه ها معناي خود را نمي دهند
روزها و شب ها هم
عاطفه را
مهر را
عشق را
و ايمان را
از همه لغت نامه ها خط زده اند
ميوه دادن گويي ديگر كار درختان نيست
گل سرخ از عطر افشاني سر باز مي زند
معشوق هم از دلربايي
رودها سرود زندگي فراموششان شده است
كوه ها از ياد برده اند
كه بايد اسوه ي پايداري باشند
خاك ديگر بي ريا نيست
آب ديگر زلال نيست
آسمان ديگر آبي نيست
زيبا ديگر زيبا نيست
بلبلكان خواندن نمي دانند
كلاغان در مزارع مترسك شده اند
گوسپندان در پي گرگ هايند
گرگ را بيني كه گله مي دارد
و چوپان را
كه به گله حمله مي برد
محكومان را بيني كه حاكم شده اند
رهزنان محتسبان را به بند مي افكنند
متهم بر مسند قضاوت تكيه زده
قاضي در پي دفاع از خود است
انسان!!!!!!!
فراموشش شده كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد
خورشيد را نه روشنايي مانده و نه گرمايي
در آسمان تيره شب ها
ديگر نمي توان ماه را يافت
مادران را مهر به دل نمانده است
فرزندان را احترامي در سر نيست
در بازار روز ميوه شب مي فروشند
دل سپردن به خنكاي آب چشمه ده بالا دست
ديگر براي كسي لذت آور نيست
گل هاي ياس باغچه همسايه
ديگر كوچه مان را عطرآگين نمي كنند
كسي،
وقتي دلش گرفت
حافظ زمزمه نمي كند
كسي ديگر از عدل خورشيد سخن نمي گويد
از زيبايي گل سرخ هم
از دلنشيني آوازقمري نيز
مجنون را عشق ليلي از دل رفته است
ني را
نه حكايتي مانده ست نه شكايتي
آيينه ها هم دروغگو شده اند
به چشم ها هم اعتمادي نيست
قاصدك هاي مسافر، خانه نشين اند
حارس قاصد شده است
نه درمان دردي
نه پناهي
نه دست نوازشي
نه كورسوي چراغي
نه روزنه ي اميدي
نه نواي آرام دهنده اي
نه فرياد آشنايي
فريادها در گلو خشكيده اند
عربده كش اما بسيار است
روزگار غريبي است
با مردماني غريب تر
كسي آيا در راه است؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:24  توسط سميه دريادل  | 

شهر دردهاي پنهان

زخم كهنه ي مظلوميت هر ساله تازه مي شود. ما همه ي داغ هاي تاريخ را ديده ايم آنچنان كه عاشورا هر روزه است و كربلا تعيين مكاني ندارد. شيعه ي بي درد زخم بي نمك است گرچه ما (يا ليتني) گويان هروله عشق را در سعي ميان صفا و مروه ي همه ي آزاديخواهان بجا مي آوريم.
سامرا تو را با چشمهاي اشكبار به نظاره نشسته ايم نه اين بار كه مكرر در مكرر. تاريخ عاشورا و كربلا را در چهره ي سرزمين هاي ديگري جست و جو كرده است. سلام بر سامرا كه زخم هاي پنهان در خود دارد. شهر دردهاي ناگفته و سر به مهر پيشوايان مظلوم و سلام بر سامرا آن روز كه گوهرهايي درخشان را به آغوش گرفت و امروز كه گلوله هاي كينه را از چهره ي خود مي زدايد. سلام بر شهر غم ها سامرا. 
جز تسليت چه بايد گفت در جسارتي ديگر و هتك حرمتي دوباره.
در روزهايي كه گويي سكه ي رايج بازار آزادي قلم و انديشه هتك و توهين و جنابت است.
با همه ي دلهاي داغدار هم نوا مي شوم دست هاي رو به دعاي من از خداوند طلب مي كند كه در طليعه ي ظهور آن سوار سبزپوش مرهم دلهاي خسته زيارت بارگاه نوراني حضرت هادي عليه السلام و حضرت امام حسن عسگري عليه السلام باشد. به اميد آن روز ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:49  توسط سميه دريادل  | 

يا مهدي (عج)

بيا جانا كه جانان خواهد آمد

امير شاه خوبان خواهد آمد

بر اين دنياي ظلماني سرانجام

شهي چون ماه تابان خواهد آمد

گرفتاران پريشانان بياييد

كه شاه غمگساران خواهد آمد

الا اي بي پناهان ناله تا كي

پناه بي پناهان خواهد آمد

بگو از ما به جمع مستمندان

كه شاه فضل و احسان خواهد آمد

مريضان دردمندان مژده بادا

طبيب درد و درمان خواهد آمد

مكش اي دل ز هجران آه سوزان

كه ديگر غم به پايان خواهد آمد

مكن ناله تو مظلوما ز ظالم

كه شاه دين و ايمان خواهد آمد

بسوز اي دشمن مولا كه مولا

بعز و جاه شايان خواهد آمد

ملايك در ركاب و التزامش

بجاهي بس فراوان خواهد آمد

مگر صاحب ندارد دين و قرآن

به قرآن عصر قرآن خواهد آمد

بسر آن پرچم نصر من الله

به كف شمشير بران خواهد آمد

بشارت بادت اي شيعه كه مهدي

بقربانش سر و جان خواهد آمد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:29  توسط سميه دريادل  | 

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی....




سلام آقا جان
كاش مي اومدي و روضه جد غريبت حسين رو از نواي خودت مي شنيديم
آقا جان تو رو به اون جد غريبت كه بين خاك و خون مادرش زهرا رو صدا مي كرد يه گوشه چشمي به ما بكن. مي دونم بدم آقا ولي هميشه با خودم مي گم بدم اما گرفتار تو هستم مگر هر كس كه بد شد دل ندارد
آقا جون حالا كه.........................نه نمي گم آقا جون... مي دوني كه چي مي خوام نه... حتي اگه چشمام......

ابا صالح التماس دعا التماس دعا هر كجا رفتي ياد ما هم باش
نجف رفتي كاظمين رفتي كربلا رفتي ياد ما هم باش
مدينه رفتي به پابوس مادرت زهرا ياد ما هم باش
به ديدار قبر مخفي از كوچه ها رفتي ياد ما هم باش
بغل كردي قبر زهرا را جاي ما هم او را زيارت كن
به ديدار نينوا رفتي ياد ما هم باش
.....
دعا كردي از براي فرج التماس دعا ياد ما هم باش
به هر جا رفتي برو مهدي جان هر كجا رفتي ياد ما هم باش
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:47  توسط سميه دريادل  | 

ای عاشورا!

محرم..
ماه تجديد خاطره ها...
خاطره هايی تأثر انگيز و در عين حال پر شکوه و پر افتخار.
چهارده قرن پيش در اين ماه،

حادثه ای رخ داد که نه تنها از خاطره ها محو نشده بلکه روزبروز بر
شکوه و جلالش نيز افزوده ميشود.


ای عاشورا!
تو چه هستی؟
درحدود ۱۴۰۰ سال قبل در سرزمينی دور دست و در ميان ريگزار خشك و بدون حيات،

درخشيدن گرفتی ولی با ابديت پيو ند گرفتی.
از حدود قوانين ماده پا فراتر نهادی و حاکم بر زمانها و مکانها شدی.
زمانه را با تمام قدرتش در مقابل خود تسليم نمودى.
از دشت و دريا عبور كردى ... كوهها، درياها، اقيانوسها را در هم نورديدى

و به تمام جهان بشر نشين رسيدى.


اى عاشورا!
تو چه هستی؟
كه اين همه شيفته و شيدا دارى.
به جانها شجاعت و شهامت مى بخشى.
منبع الهام ميشوى و در برابر هر ستم، ستم شكنى مى سازى.
اين درس توست كه هر روز در سراسر گيتى تکرار می شود

و ستمگران بزرگ و کوچک را بخود می لرزاند.
و اين ندای مقدس توست که تازه پس از قرنها،

يك روز آفريقا سرزمين سياهان رنج ديده را برمی انگيزد

و روز ديگر استعمار زدگان آسيا را به جنب و جوش مى اندازد.


اى عاشورا!
تو چه هستی؟
قهرمان تو کيست؟
سخن بگو... و قهرمان بزرگ خود را بما باز شناسان.
همان قهرمانی که تو را آفريد و جاويدانت ساخت.
اى قهرمان بزرگ عاشورا!
و اى آفريننده صحنه پر جلال آن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:53  توسط سميه دريادل  | 

بهشت يعنی ....     السلام عليك يا ابوالفضل العباس

عشق فقط كربلا

حرم الله

 

 

 

 

گر چه ضريح زميني ات كربلاست اما كربلاي دلم ضريحي كوچك اما با شكوه دارد

نجوايي با نگار عشق آفرين

شرط عشق است كه از دوست شكايت نكنيد  

ليك از شوق حكايت به زبان مي آيد

قفل از دهانم بر گشوده اي و آتش عشق بر جانم انداخته اي و نام پاك و هميشه جاودانه ات را ورد زبانم ساخته اي ...

مولاي من ... چشمان آسماني ات در آينه نگاهم، چشمه آب روان جاري ساخت. گنبد طلايي ات مرا به خود مي خواند و لذتي ناشناس دريايي رنگ را در دخمه دلم به رقص در مي آورد. چشمانم را مي بندم و ضريحت در بلور ظرف خيالم جان مي گيرد و بر ضريح آسماني ات دو چشم شورافكن را مي بينم كه گرم و دلنشين، پهنه كوچك قلبم را از تابش مهر تو منور مي كند.

من همان كبوتر دلباخته صحن وجودت هستم و تو همان پيچك عشقي كه بر شاخه سبز وجودم پيچيده اي ... با پاي دل به زيارت ضريح عشقت مي آيم كه زيارت ضريح دنيايي ات حسرتي است كه آه سوزانش درياي دلم را بر خشكي لم يزرع بدل خواهد كرد اگر كه اشتياق و صبرم ز حد بگذرد و دواي وصل، درمان دردم نباشد ... چه مي گويم ... نمي دانم ... چشمان خيال انگيزت را دوباره مي نگرم و از خويش شرمنده مي شوم، كلماتم را در جوي سحر ميشويم و دوباره با تو سخن آغاز مي كنم.

من با تو بهار را تلاوت كرده ام؛ من با تو پرواز پرستوها را تا اوج باور كرده ام، من با تو از خاموشي خود رهيده ام و از زنجيرهايي سخن گفته ام كه مرا در بند كشيده اند، من با تو به تماشاي همه گل هاي بهاري نشسته ام و ... و تو قلبم را در كمند عشقت اسير كرده اي آنچنان كه هر چه سرودم تمام رنگ و بوي تو داشت!

هر بار كه عزيزي را فرا خواندي و بر سفر عشق مهمانش كردي و من با دلي شكسته و قلبي سراسر حسرت و آرزو آمدم؛ حسرتمندانه نگريستم و هر بار تنها كلامم التماس دعايي بود كه با گريه بي اختيارم عقده دل مي گشود. گل دانه هاي اشك بر پهناي صورتم شكفته مي شود آنگاه كه تنها تصويري از ضريحت را مي بينم و چشمان مشتاق و آرزومندم در خيال بر شبكه هاي ضريحت بسته مي شود ... من از سفري با تو سخن مي گويم كه لحظه لحظه اش عشق است و دلبستگي اما دستهايم خالي است ... هر گاه كه تصويري از ضريحت را مي نگرم، پنجه بغضي ناشناخته و سنگين وجودم را در خود مي فشارد. من با تو به زندگاني دوباره پيوستم و عشق را ذره ذره لمس كردم به اميدي كه چراغ هاي ضريحت، فانوس نظر گاه شبهاي تنهايي ام باشد ... اميدي كه هنوز به سرانجام نرسيده است و چشمان هميشه مشتاقم به دنبال شبكه هاي ضريحت تا عقده دل بگشايد و جاري سيل حرفهاي ناگفته را بر زبانم جاري سازد ... حرفهايي كه با سرشك دل پيوند خورده اند. در بي كرانه هاي دل با تو از عشق سخن مي گويم و افق هاي ناآشناي دلم را برويت مي گشايم ... چشمانم از بغضي ناشكفته مي سوزد و دستانم در حسرت لمس ضريح متبرك تو و بوسه بر جايگاه آسماني نزول فرشتگان آنگاه كه دستان جدا شده ات در راه عاشقي را به آسمان ها بردند تا سندي باشد براي شفاعت مادر ... و مادر آن سپيده صبحي كه بوي عطر ياسش را حسرتمندانه آرزو مي كشم ... عباس ... عباس  فقط نامي نيست كه من آموخته باشم با تكرارش بگريم و علقمه تنها نهري نيست كه در حسرت نگاهي بر زلالي اش و يافتن چشمان آهووش شهسواري كه عشق و وفا را شرمنده زلال آبي نگاهش كرد، مانده باشم ... و بين الحرمين تنها راهي نيست كه در ساحل خيالم هروله كنان آن را دويده باشم ...

مرا ببخش مولاي من ... مرا ببخش كه چونان هميشه عنان از كف داده ام و عنان گسيخته از بي تابي ام برايت واگويه مي كنم ... مني كه با تو پيمان بسته بودم حنجره ام را با غنچه سكوت بيارايم و حرف دل با چشمان مهوشي واگويه نمايم كه سياهي اش طعنه بر هزار يلداي نيامده مي زند... مرا ببخش كه چونان هميشه كه در قاب عكس خيالم تصوير ضريحي نقش بست كه تنها اشك چشمانم و بلور اشكهايم مي توانند عمق حسرت و آرزويم در زيارتش را بيان كنند... از خود بيخود گشته ام و زبان به عقده گشايي گشوده ام ... به راستي كه بي تو دلم اسير پنجه پاييز تلخ طوفان زا است!

نمي دانم ، هر گاه كه نامت را مي شنوم، هر گاه كه نامت را زمزمه لبانم مي كنم، هر گاه كشتي دل به درياي يادت مي اندازم، عنان اختيار از دست مي دهم و نقش صدها آرزوي مانده بر دل حسرت زده ام را به تصوير مي كشانم... من وجودت را سنگ صبوري يافته ام كه با نگاه پر آينه ات مرا كه تنها تر از تك برگ هاي زرد پاييزي ام، چونان شاخسار سبز بهاري رويانده اي و امروز دريافته ام كه ضريح تو تنها ضريح چهار گوش خفته در دل علقمه نيست! من هر شب، هر صبح، هر بامداد، هر غروب به زيارت ضريح هميشه جاودان تو در اعماق قلبم مي روم. دستهايم را حلقه شبكه هاي ضريحت مي كنم و تمام هستي ام را با تو قسمت مي كنم  و تو جام جانم را شراب و شور عشق مي بخشي و آنگاه كه لحظه هايم را در روشني نگاهت ورق مي زنم به صداي گامهاي نرم و آرامت را در كوچه هاي آرام خاطرم مي شنوم و در مي يابم كه اگر چه ضريح زميني ات كربلاست اما كربلاي دلم ضريحي كوچك اما با شكوه دارد كه نام عشق آفرين تو بر آن نقش بسته است و من در نهر علقمه ذهنم كه موج الهام تو همراه با نسيم روح بخش يادت آن را هميشه خروشان كرده است . وضوي عشق مي گيرم و به نماز گفتگو با تو مي ايستم و به ياد مي آورم كه

گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست

 سكوت ملال ها از راز ها سخن تواند گفت!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:28  توسط سميه دريادل  |