|
|
|
|
|
الهي و ربي من لي غيرك مهدي جان بيا كه ديگر عاشقانت تاب از كف داده اند بگو با چه زباني بخوانيمت تا حجاب برگيري و پاي بر ديدگانمان بگذاري؟ تو را به جان مادرت اين هفته ديگر نا اميدمان مكن آقا جان! السلام عليك يا اباصالح المهدي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:41 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
الحمد الله رب العالمين |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:37 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
يا لطيف |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:35 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بگويم كه ناگفته هايم را ميداني |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:26 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
روزگار غريبي است |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:24 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
شهر دردهاي پنهان
زخم كهنه ي مظلوميت هر ساله تازه مي شود. ما همه ي داغ هاي تاريخ را ديده ايم آنچنان كه عاشورا هر روزه است و كربلا تعيين مكاني ندارد. شيعه ي بي درد زخم بي نمك است گرچه ما (يا ليتني) گويان هروله عشق را در سعي ميان صفا و مروه ي همه ي آزاديخواهان بجا مي آوريم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:49 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
يا مهدي (عج) بيا جانا كه جانان خواهد آمد امير شاه خوبان خواهد آمد بر اين دنياي ظلماني سرانجام شهي چون ماه تابان خواهد آمد گرفتاران پريشانان بياييد كه شاه غمگساران خواهد آمد الا اي بي پناهان ناله تا كي پناه بي پناهان خواهد آمد بگو از ما به جمع مستمندان كه شاه فضل و احسان خواهد آمد مريضان دردمندان مژده بادا طبيب درد و درمان خواهد آمد مكش اي دل ز هجران آه سوزان كه ديگر غم به پايان خواهد آمد مكن ناله تو مظلوما ز ظالم كه شاه دين و ايمان خواهد آمد بسوز اي دشمن مولا كه مولا بعز و جاه شايان خواهد آمد ملايك در ركاب و التزامش بجاهي بس فراوان خواهد آمد مگر صاحب ندارد دين و قرآن به قرآن عصر قرآن خواهد آمد بسر آن پرچم نصر من الله به كف شمشير بران خواهد آمد بشارت بادت اي شيعه كه مهدي بقربانش سر و جان خواهد آمد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 14:29 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستی.... ![]() سلام آقا جان كاش مي اومدي و روضه جد غريبت حسين رو از نواي خودت مي شنيديم آقا جان تو رو به اون جد غريبت كه بين خاك و خون مادرش زهرا رو صدا مي كرد يه گوشه چشمي به ما بكن. مي دونم بدم آقا ولي هميشه با خودم مي گم بدم اما گرفتار تو هستم مگر هر كس كه بد شد دل ندارد آقا جون حالا كه.........................نه نمي گم آقا جون... مي دوني كه چي مي خوام نه... حتي اگه چشمام...... ابا صالح التماس دعا التماس دعا هر كجا رفتي ياد ما هم باش نجف رفتي كاظمين رفتي كربلا رفتي ياد ما هم باش مدينه رفتي به پابوس مادرت زهرا ياد ما هم باش به ديدار قبر مخفي از كوچه ها رفتي ياد ما هم باش بغل كردي قبر زهرا را جاي ما هم او را زيارت كن به ديدار نينوا رفتي ياد ما هم باش ..... دعا كردي از براي فرج التماس دعا ياد ما هم باش به هر جا رفتي برو مهدي جان هر كجا رفتي ياد ما هم باش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 20:47 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
ای عاشورا!
محرم.. حادثه ای رخ داد که نه تنها از خاطره ها محو نشده بلکه روزبروز بر
درخشيدن گرفتی ولی با ابديت پيو ند گرفتی. و به تمام جهان بشر نشين رسيدى.
و ستمگران بزرگ و کوچک را بخود می لرزاند. يك روز آفريقا سرزمين سياهان رنج ديده را برمی انگيزد و روز ديگر استعمار زدگان آسيا را به جنب و جوش مى اندازد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:53 توسط سميه دريادل
|
|
||
|
|
|
|
|
بهشت يعنی .... السلام عليك يا ابوالفضل العباس
گر چه ضريح زميني ات كربلاست اما كربلاي دلم ضريحي كوچك اما با شكوه دارد نجوايي با نگار عشق آفرين شرط عشق است كه از دوست شكايت نكنيد ليك از شوق حكايت به زبان مي آيد قفل از دهانم بر گشوده اي و آتش عشق بر جانم انداخته اي و نام پاك و هميشه جاودانه ات را ورد زبانم ساخته اي ... مولاي من ... چشمان آسماني ات در آينه نگاهم، چشمه آب روان جاري ساخت. گنبد طلايي ات مرا به خود مي خواند و لذتي ناشناس دريايي رنگ را در دخمه دلم به رقص در مي آورد. چشمانم را مي بندم و ضريحت در بلور ظرف خيالم جان مي گيرد و بر ضريح آسماني ات دو چشم شورافكن را مي بينم كه گرم و دلنشين، پهنه كوچك قلبم را از تابش مهر تو منور مي كند. من همان كبوتر دلباخته صحن وجودت هستم و تو همان پيچك عشقي كه بر شاخه سبز وجودم پيچيده اي ... با پاي دل به زيارت ضريح عشقت مي آيم كه زيارت ضريح دنيايي ات حسرتي است كه آه سوزانش درياي دلم را بر خشكي لم يزرع بدل خواهد كرد اگر كه اشتياق و صبرم ز حد بگذرد و دواي وصل، درمان دردم نباشد ... چه مي گويم ... نمي دانم ... چشمان خيال انگيزت را دوباره مي نگرم و از خويش شرمنده مي شوم، كلماتم را در جوي سحر ميشويم و دوباره با تو سخن آغاز مي كنم. من با تو بهار را تلاوت كرده ام؛ من با تو پرواز پرستوها را تا اوج باور كرده ام، من با تو از خاموشي خود رهيده ام و از زنجيرهايي سخن گفته ام كه مرا در بند كشيده اند، من با تو به تماشاي همه گل هاي بهاري نشسته ام و ... و تو قلبم را در كمند عشقت اسير كرده اي آنچنان كه هر چه سرودم تمام رنگ و بوي تو داشت! هر بار كه عزيزي را فرا خواندي و بر سفر عشق مهمانش كردي و من با دلي شكسته و قلبي سراسر حسرت و آرزو آمدم؛ حسرتمندانه نگريستم و هر بار تنها كلامم التماس دعايي بود كه با گريه بي اختيارم عقده دل مي گشود. گل دانه هاي اشك بر پهناي صورتم شكفته مي شود آنگاه كه تنها تصويري از ضريحت را مي بينم و چشمان مشتاق و آرزومندم در خيال بر شبكه هاي ضريحت بسته مي شود ... من از سفري با تو سخن مي گويم كه لحظه لحظه اش عشق است و دلبستگي اما دستهايم خالي است ... هر گاه كه تصويري از ضريحت را مي نگرم، پنجه بغضي ناشناخته و سنگين وجودم را در خود مي فشارد. من با تو به زندگاني دوباره پيوستم و عشق را ذره ذره لمس كردم به اميدي كه چراغ هاي ضريحت، فانوس نظر گاه شبهاي تنهايي ام باشد ... اميدي كه هنوز به سرانجام نرسيده است و چشمان هميشه مشتاقم به دنبال شبكه هاي ضريحت تا عقده دل بگشايد و جاري سيل حرفهاي ناگفته را بر زبانم جاري سازد ... حرفهايي كه با سرشك دل پيوند خورده اند. در بي كرانه هاي دل با تو از عشق سخن مي گويم و افق هاي ناآشناي دلم را برويت مي گشايم ... چشمانم از بغضي ناشكفته مي سوزد و دستانم در حسرت لمس ضريح متبرك تو و بوسه بر جايگاه آسماني نزول فرشتگان آنگاه كه دستان جدا شده ات در راه عاشقي را به آسمان ها بردند تا سندي باشد براي شفاعت مادر ... و مادر آن سپيده صبحي كه بوي عطر ياسش را حسرتمندانه آرزو مي كشم ... عباس ... عباس فقط نامي نيست كه من آموخته باشم با تكرارش بگريم و علقمه تنها نهري نيست كه در حسرت نگاهي بر زلالي اش و يافتن چشمان آهووش شهسواري كه عشق و وفا را شرمنده زلال آبي نگاهش كرد، مانده باشم ... و بين الحرمين تنها راهي نيست كه در ساحل خيالم هروله كنان آن را دويده باشم ... مرا ببخش مولاي من ... مرا ببخش كه چونان هميشه عنان از كف داده ام و عنان گسيخته از بي تابي ام برايت واگويه مي كنم ... مني كه با تو پيمان بسته بودم حنجره ام را با غنچه سكوت بيارايم و حرف دل با چشمان مهوشي واگويه نمايم كه سياهي اش طعنه بر هزار يلداي نيامده مي زند... مرا ببخش كه چونان هميشه كه در قاب عكس خيالم تصوير ضريحي نقش بست كه تنها اشك چشمانم و بلور اشكهايم مي توانند عمق حسرت و آرزويم در زيارتش را بيان كنند... از خود بيخود گشته ام و زبان به عقده گشايي گشوده ام ... به راستي كه بي تو دلم اسير پنجه پاييز تلخ طوفان زا است! نمي دانم ، هر گاه كه نامت را مي شنوم، هر گاه كه نامت را زمزمه لبانم مي كنم، هر گاه كشتي دل به درياي يادت مي اندازم، عنان اختيار از دست مي دهم و نقش صدها آرزوي مانده بر دل حسرت زده ام را به تصوير مي كشانم... من وجودت را سنگ صبوري يافته ام كه با نگاه پر آينه ات مرا كه تنها تر از تك برگ هاي زرد پاييزي ام، چونان شاخسار سبز بهاري رويانده اي و امروز دريافته ام كه ضريح تو تنها ضريح چهار گوش خفته در دل علقمه نيست! من هر شب، هر صبح، هر بامداد، هر غروب به زيارت ضريح هميشه جاودان تو در اعماق قلبم مي روم. دستهايم را حلقه شبكه هاي ضريحت مي كنم و تمام هستي ام را با تو قسمت مي كنم و تو جام جانم را شراب و شور عشق مي بخشي و آنگاه كه لحظه هايم را در روشني نگاهت ورق مي زنم به صداي گامهاي نرم و آرامت را در كوچه هاي آرام خاطرم مي شنوم و در مي يابم كه اگر چه ضريح زميني ات كربلاست اما كربلاي دلم ضريحي كوچك اما با شكوه دارد كه نام عشق آفرين تو بر آن نقش بسته است و من در نهر علقمه ذهنم كه موج الهام تو همراه با نسيم روح بخش يادت آن را هميشه خروشان كرده است . وضوي عشق مي گيرم و به نماز گفتگو با تو مي ايستم و به ياد مي آورم كه گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست سكوت ملال ها از راز ها سخن تواند گفت!... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 11:28 توسط سميه دريادل
|
|
||